يه لشگر کسخل نشسته بودن کف پارک رو پتو و زيرانداز و حصير و مکافات به سيزده به در، يه عدّه از اين حرومزاده ها هم دم و دسگاه علم و کتل و بلندگو شونو راه انداخته بودن به عر عر فاطمه و فاطمیه، يه کسخلترشون هم يه پرچم سياه به چه بزرگی ورداشته بود با شدّت و حرارت تکون ميداد رو به اونايی که نشسته بودن با اون بدبختی به در کردن سيزده شون.
همه بدبخت. همه مجبور.