ديفـال مستـراح
And God has the ability to cum over anything and anyone
چهارشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۹۳
اصلاً من امّل. من داهاتی. ولی
هنر آبستره، لباس پادشاس.
یکشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۹۳
راننده ی عزیز
صحنه ی تصادف اون سمت خیابون، صحنه ی تجاوز به ننه ی خراب شما نیست که ترمز میگیری تماشا کنیش. مردم پشت سر شما ممکنه عجله داشته باشن.

با تشکّر
- راننده ی ماشین عقبی
جمعه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۹۳
از این مؤدبانه تر نمیتونم بگم
کسکش خوار سگ گاییده مادر خراب لاشی پدر زن جنده ی حرومزاده آخه کیرم دهن خودت و همه کس و کارت یه عمر کون مفت دادی صدا از صدات درنیومده یه شب کس مفت میکنی باس همه دنیا رو خبر کنی؟ خطابم با اون دوماد ننه قحبه ی خوار گشنه کیریه که ساعت 1 صبح تو اتوبان تهران کرج با عروس کشون راه انداختنش تا شیش کیلومتر پشت سرشون اتوبانو بند آورده بود.
شنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۹۳
کسی که تو سی و چند سالگی کماکان آی‌دی اش فرضاً sexyboy_2002 باشه، با کسی که تو همون سن اسم و عنوان رشته ی تحصیلی اش تو آی‌دی و ای‌میلش هست، از یه جنس و یه سطح فکره. جفتشونم در حد یه بچه جقی شونزده هیوده ساله موندن. چه اونی که حشر شونزده سالگیشو جار میزنه، چه اونی که بعد نود و بوقی کماکان گنده ترین افتخار زندگیش اینه که تونسته به زور روزی فلان قد خر زدن تو فلان رشته از فلان دانشگاه قبول شه. جفتشون از زور حماقت از قابل ترحّم ترین افرادن.
یکشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۹۳
به نظرم اینایی که میرن هیات متوسلین به امام موسی کاظم میزنن یا اونایی که پشت شیشه ی ماشینشون مینویسن "یا امام حسن مجتبی"، همونایی ان که تو زندگی شون هم اگه مریض بشن میرن پیش اون دکتری که سرش خلوت تره، نه دکتری که معروف تره.
جمعه، فروردین ۱۵، ۱۳۹۳
يه لشگر کسخل نشسته بودن کف پارک رو پتو و زيرانداز و حصير و مکافات به سيزده به در، يه عدّه از اين حرومزاده ها هم دم و دسگاه علم و کتل و بلندگو شونو راه انداخته بودن به عر عر فاطمه و فاطمیه، يه کسخل‌ترشون هم يه پرچم سياه به چه بزرگی ورداشته بود با شدّت و حرارت تکون ميداد رو به اونايی که نشسته بودن با اون بدبختی به در کردن سيزده شون.
همه بدبخت. همه مجبور.

چهارشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۹۲
a brave new world
ببینم این مسخره نیست که آدم به صرف اینکه ازدواج کرده یا از نظر جنسی فعّاله، بتونه بچّه دار هم بشه؟ واقعاً این قضیه فقط به نظر منه که خیلی به وضوح احمقانه و بدوی میاد؟
خب من حقیقتاً معتقدم بچّه داشتن و تولید مثل هیچ ربطی به سکس نداره. میخوای بکنی؟ بکن. انقد بکن که نفت دربیاد. ولی حق نداری صرفاً چون "احساس کردی" یا "دلت خواسته" یا "این روال طبیعی زندگی بشره" با حتّی واسه دلیل مسخره‌ی بقای نسل، بچّه دار شی. یه آدم واقعی، یه موجودی که حس داره ذهن داره زندگی داره، نباس به همچین دلایل احمقانه ای پا به دنیا بذاره. وقتی احساس یا تمایل صرف افراد توی هیچ دادگاهی دلیل موجّهی واسه از بین بردن یه آدم نیست، چطور و با چه منطق احمقانه ای بشر پذیرفته که همین "احساس" یا "تمایل قلبی" دلیلی باشه واسه به وجود آوردن یه آدم؟ حتّی روال طبیعی زندگی هم دلیل نمیشه. الان چه چیزی تو زندگی انسان مدرن بر اساس روال طبیعی زندگی بشره که در مورد تولید مثل داریم کماکان مثل شامپانزه ها رفتار میکنیم؟

بحث من فقط ازدیاد جمعیت نیست که البته اونم واسه خودش مطرحه. ولی چیزی که من میگم دقیقاً تولید و از اون بدتر حفظ افرادیه که هیچ زمینه ی مساعدی واسه به وجود اومدن و نشو و نماشون نیست، ولی دقیقاً به دلایل مسخره ای که گفتم به وجود میان. 
من فک میکنم تو دنیایی که شما برا رأی دادن، مشروب خوردن، جنگیدن، رانندگی کردن، سکس و بسیاری کار دیگه باید یه سری شرایط - از جمله سنّ قانونی - رو داشته باشی و در این موارد هم قانون کوتاه نمیاد، واسه تولید مثل هم باید یه چنین شرایطی - از سنّ قانونی و تمکّن مالی بگیر تا سلامت روانی و ژنتیکی به علاوه‌ی موقعیّت مالی و اجتماعی - داشته باشی تا اجازه ی تولید مثل بهت بدن.

به نظر من توان تولید مثل افراد باید در همون بدو تولّد به یه نحوی تو حالت هایبرنیت قرار بگیره و صرفاً وقتی اجازه ی تولید مثل به افراد متقاضی داده شه که اثبات شه نه تنها از نظر ذهنی، جسمی و اجتماعی توانشو دارن، بلکه اصلاً لازمه بچّه داشته باشن و ضمناً این اطمینان حاصل بشه که اون بچّه ای هم که قراره دنیا بیاد - دست کم از نظر عوامل وراثتی - بهترین گزینه ی ممکن واسه فردیه که میخواد تولید مثل کنه. در غیر این صورت با تولید یه انسان باید دقیقاً هم ارز با از بین بردن یه انسان برخورد بشه.
یکشنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۹۲
بچّه که بوديم زياد پيش ميومد سر صف تو مدرسه بهمون بگن شعار بديم. مام نميداديم. يه الله اکبر ساده رو جوری شل ميگفتيم که ناظم مجبورمون ميکرد دوباره بگيم. هر بار شل تر از بار قبل. 
ولی آخوندا کسکشا خوب بلد بودن ازمون شعار بکشن. همون اوّل آخونده ميومد ميگفت از صف اوّل تا پنجم بگه "آمريکا در فکر چيه؟" از صف پنجم تا آخرم بگه "ايران پر از بسيجيه". و اينجوری بود که هر نصفه ی مدرسه در تلاش واسه اينکه صداش از اون يکی نصفه ی مدرسه بيشتر بشه، جوری هوار ميکشيد که بواسيرش ميزد بيرون. تو اون لحظه اصلاً اهمیتی نداشت که بهمون گفتن چی بگیم. مهم این بود که "گروه ما" صداش بلند تر باشه. جالب ترش این بود که اون آخوند خوارکسده اصلاً حتّی نگفته بود مسابقه ایه این عربده ها یا اون گروهی که صدا عر عرش بلند تره، قراره گه خاصی بدن بخوره. خودمون بودیم و توهّم رقابت.

الان که گاهی دعواها و يقه چاک دادنای طرفدارای برندهای مختلفو ميبينم، ياد حماقت اون روزامون ميفتم. جنگ طرفدارای اپل و سامسونگ... کوکا و پپسی... کنون و نيکون... بی ام و و آئودی... هرچی. کمپانيا جنگ زرگريو راه ميندازن و ميشينن به تماشای مصرف کننده ی نئاندرتالی که احساس ميکنه با جر دادن خودش در راه کوبيدن يه محصول و تبليغ يه محصول ديگه، داره تو يه جنگ صليبی مدرن پرچمداری ميکنه. ته تهش که نگاه کنی، مدیرا و صاحبای کمپانيهای عظيمی رو ميبينی که بالای تريبون وايسادن و دارن تو دلشون به بچه شامپانزه هايی که اون پايين دارن خودشونو جر ميدن ميخندن.

سه‌شنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۹۲
هر روز صبح کلّه ی سحر تو اتوبان واسه اينکه خوابم نبره پشت فرمون آواز ميخونم. همين آواز خوندنه بدتر خسته ام ميکنه. ولی اگه نخونم، خوابم ميبره. اينه که ميخونم و خسته تر ميشم ولی مجبورم ادامه بدم. هر صبح وقت این عر عر آواز خوندن، ياد یه داستانی میفتم که بچّگیم تو کیهان بچّه ها خونده بودم. یاد یه صحنه ش که سرخپوستا قهرمان داستانو مجبور کردن رقص مرگ بکنه تا جون داره و هر جا از شدّت خستگی افتاد، بکشنش. 

یکشنبه، بهمن ۲۷، ۱۳۹۲
شرکت جديد رو پدرزن معرّفی کرد. يعنی منو به اونا معرّفی کرد. مدير عاملش يکيه مث بقيه ی مديرايی که اينجا ميبينی. سلمونيشو رو سر کچل مردم ياد گرفته و حالا تنها سؤالی که به ذهنش ميرسه از آدمی که ميخواد استخدام کنه بپرسه اينه که چی شد ارشد نخوندی؟ يعنی بای ديفالت ارشد باس بخونی. همون جور که بعد از دبستان ميری راهنمايی دبيرستان، ارشدم باس بخونی. که چی؟ که بعد از نود سال درس خوندن بيای صفر کيلومتر بشينی اينجا کس موش چال کنی. حالا مهم نيس. تخمم. بردنم نشوندن تو يه دفتری تو کارگاه کنار يه مهندس هم سن و سالم که یه مدّت مثلاً training انجام شه بعد ببينن کجا ميتونن بتپونندم. تپوندن بهترين وصف حال استخدام شدن منه. پروژه تو عمليات تکميليه. نصف مهندسای خودشونم اضافين. منم قراره برم بشينم يحتمل نون مفت بخورم. و بر عکس اون چه دوس دارم به خودم تلقين کنم، اين نون مفت خوردنه همچين هم ناخوش آيند نيس. پروژه دولتيه، همه ميخورن، چرا من نخورم؟ به همين تباهی. کسشر. 
این مهندسه هم حرف نميزنه. از سنگ و علف صدا درمياد، از اين درنمياد. منم که کلّاً پرت. حتی نميدونم چی باس بپرسم چيو باس ياد بگيرم. اينم ميشينه جلوم پشت ميزش بی صدا. بی حرف. گاهی پا ميشه ميره يه چايی واسه خودش مياره و حتی يه بفرما نميزنه. ميخوام بگم يعنی در اين حد بی صداس. قراره من از اين چيز ياد بگيرم. چی ياد بگيرم؟ گه ياد نميگيره آدم اينجور. 
ميرم برا خودم تو کارگاه ول ميچرخم لا دس و بال کارگرا و اوستا کارا. مثلاً ميخوام با کار آشنا شم. کسشر. 
پسره هم که شرکت قبليه همکارم بود و به شدّت رو اعصابم رژه ميرفت احساس ميکنه رفيقيم. همه ی آخر هفته ها رو زنگ ميزنه که بريم بيرون بريم جاده بريم قليون. منم میپیچونمش هر بار. چه ميدونم والّا.

شنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۹۲
من طاقت تعامل اجتماعی ندارم. نرینم با این کلمات قلمبه! نه. حواسم هست. تعامل... معاشرت... حالا هرچی. مث آنتروپی ميمونه. از يه حدّی که ميره بالاتر، به گا ميرم. ارتباطم با بقیه با محيط از اون سطح که بيشتر شه، ميزنه مغز و معده و روده و همه چيمو ميگاد. آدم گند دماغ و چيزی هم نيستم. خيلی هم خوش مشرب و بگو بخند و جنده ام اصلاً. ولی کشش معاشرت مدام و طولانی ندارم. خصوصاً خونوادگی. اصولاً هیچ وقت آدم معاشرت فاميلی نبودم. آدم "خواهش ميکنم قربان شما لطف شما کم نشه بابا اينا خيلی سلام رسوندن بله بله سلام به دوستان برسونين ای بابا شما که هيچی نخوردی به خدا خيلی خوردم دست شما درد نکنه ايشالّا به خوشی و شادمانی" نيستم. میزنم خودمو آخر ناکار میکنم میرم. حالا الان ميگم، باز يکی مياد يه کاره مينويسه که تو دوباره دو روز با فک فاميلت بودی خيال کردی عن خاصی فلان. کيرم. بيا بگو يه وقت تپه ی نريده نمونده باشه کف زمين. 
هر سری که ميفتم تو اين دايره ی معاشرت با فاميل، حتی با اون دسته از فاميل که دوسشون دارم و خوشايندن و فلان، بعد دو روز به رابينسون کروزوئه حسودی ميکنم. قشنگ دلم سکوت میخواد بعدش. یه سری دلم سکوت میخواست به زبونم آوردمش، زنم شاکی شد ناموسمو گایید خیلی ملو. الان دیگه به زبون نمیارم البته. والّا به خدا. چه کاریه؟ همین در انزوا روحم را چیز. ولش کن اصلاً.
سه‌شنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۹۲
یعنی جنایتی که هوندا صد و بیس پنج و پراید در حقّ فرهنگ این ملّت کردن، مغول و عرب نکرد.
دوشنبه، دی ۳۰، ۱۳۹۲
دغدغه های زمستانی يک کارمند:
5:45 تا 6:00 - خوارشو گاييدم خوابم مياد.
6:00 تا 6:10 - خوارشو گاييدم کی تو اين سرما تا تهران ميره؟
6:10 تا 6:15 - خوارشو گاييدم زودتر راه نيفتم ميخورم به ترافيک.
6:15 تا 7:45 - خوارشو گاييدم چرا تموم نميشه اين ترافيک؟
7:45 تا 8:00 - خوارشو گاييدم اين دفتر چه سرده!
8:00 تا 11:00 - خوارشو گاييدم رئيسه نياد گير بده حالا.
11:00 تا 11:30 - خوارشو گاييدم اينو نشد بپيچونم باس انجام بدم.
11:30 تا 12:30 - خوارشو گاييدم معلوم نيس ناهار چی ميدن امروز.
12:30 تا 1:00 - خوارشو گاييدم چرا ناهارو نميارن؟
1:00 تا 2:00 - خوارشو گاييدم باز غذا ديدم ول کردم عين خر خوردم.
2:00 تا 3:00 - خوارشو گاييدم اين اينترنت چرا باز کنده؟ کی داره دانلود ميکنه؟
3:00 تا 4:00 - خوارشو گاييدم اين موقع آخه کار ميارن؟
4:00 تا 5:00 - خوارشو گاييدم چرا وقت نميگذره؟
5:00 تا 7:00 - خوارشو گاييدم اين ترافيک اتوبانو.
7:00 تا 12:00 - خوارشو گاييدم هيچی نفميديم از روزمون.
12:00 تا 1:00 - خوارشو گاييدم باز دير شد صب خواب ميمونم.

جمعه، دی ۲۰، ۱۳۹۲
practical philosophy 49
بینش سیاسی یعنی تو تاکسی بدونی الان فاز، فاز "این ملّت لیاقتشون همون احمدی‌نژاد بود" ئه، یا فاز "ولی انصافاً شهرداری خوب کار کرده". بیشتر از این حد دیگه اضافه کاریه.