ديفـال مستـراح
And God has the ability to cum over anything and anyone
شنبه، مهر ۰۳، ۱۳۹۵
زنم یه سری میگفت خانوما که میشینن پشت فرمون، همیشه این ته ذهنشون هست که الان راننده های مرد میخوان بهت ثابت کنن که ببین راننده نیستی ببین کسدستی ببین فلان.

حالا من به یه مشکلی برخوردم. ببین من وقتی دارم رانندگی میکنم یکی یه حرکت کیری ای میکنه چه میدونم میپیچه جلوم یا میگیره روم، خب فحش میدم. یا چش غرّه میرم یه دستی بهش تکون میدم بیلاخی چیزی. کمِ کمش همین زیر لبی یه خوار مادری میکشم بهش. حالا مشکل چیه؟ من وقتی اینجوری میشه کار ندارم مرده، زنه، پیره، جوونه چیه. حالا وقتایی که فحش میدم یا چش غرّه میرم بعد میبینم یه خانومی پشت فرمونه، هی اذیتم که الان طرف فک میکنه من چون زن پشت فرمون دیدم این کارو کردم. خب؟ حالا به دوگانگی خوردم. من اگه همین مدل الانم فحشه رو بدم، ممکنه طرف فک کنه من آدم سکسیستی ام که نمیتونم زن پشت فرمون ببینم. اگه وایسم اوّل نگاه کنم ببینم اگه مرد بود فحش بدم اگه زن بود فحش ندم، خب این متفاوت رفتار کردن با یه فرد به علّت جنسیتش خودش میشه سکسیزم. 
موندم چه خاکی به سرم بریزم به قرآن.

پ.ن: فحش ندادن جزو آپشنا نیست. 
پنجشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۹۵
من هر بار به این فکر میکنم که یه نفر یه روز نشسته ایده داده که آقا بیا یه سطل بسازیم تهشو ببریم فنری کنیم که از این ور عن بره از اون ور سوسک نیاد، پشمام میریزه. 
سه‌شنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۹۵
"دو کلمه از مادر عروس" یا "گه خوری ناشتا ناشتا"
خبر مریضی هیلاری کلینتون یه سناریویی رو تو ذهن من ساخته، که به نظرم بعید هم نیس اجراش. 
حالا سناریوش:

من فک میکنم حزب دموکرات پذیرفته که هیلاری نمیتونه رقابت انتخاباتیو از ترامپ ببره. تو نظرسنجیها هم تا الان ترامپ - گیریم با اختلاف خیلی کم - تو خیلی از ایالتا از هیلاری کلینتون جلوئه. ضمن اینکه هیلاری انقدر خوشنام نیست که حتی رای همه ی دموکراتها رو هم داشته باشه. میشه انتظار داشت که در صورت ادامه ی رقابت هیلاری - ترامپ، آرای ممتنع و افرادی که رأی نمیدن، تعیین کننده بشه و ترامپ برنده شه.

حزب دموکرات تا جای ممکن هیلاری رو تو رقابت نگه میداره، و یه دفعه با مطرح کردن بیماری هیلاری کلینتون و کنار کشیدنش، برنی سندرز رو به عنوان جایگزین معرفی میکنه. با این کار نه تنها آرای خیلی از ممتنع ها رو (که اکثراً طرفدارای سندرز بودن و هیلاری رو فاقد وجاهت اخلاقی و سیاسی رئیس جمهوری میدونن) جلب میکنه، بلکه با درست کردن یه داستان سیندرلای سیاسی و با استفاده از عشق همیشگی عامه ی مردمشون به برنده شدن Underdog داستان تو لحظه ی آخر، مثل یه فیلم هالیوودی هپی اند بازی رو از ترامپ میبره.

سندرز از قضا کاراکترش با همون قهرمانِ تا لحظه ی آخر کتک خورده ی در نبرد با حریف نامدار و گردن کلفت جور درمیاد. دقیقاً یه چیزی مثل Cinderella Man که توش جیمی برداک سالخورده ی شریف و دوست داشتنی، تا لحظه ی آخر جلوی حریف جوون و سرحال و پولدارش کتک میخوره و یه دفعه به مبارزه برمیگرده و میلیمتری حریفشو شکست میده. سندرز با برپایی کمپین عجیبش و تکیه کردن به کمکهای مردمی، تو تقابل با هیلاری و ترامپ چهره ی خیلی شریف و مردمی ای تو ذهن جامعه ی امریکا درست کرده و میشه رو تمایل مردمشون به شریک شدن تو این داستان سیندرلا حساب کرد.

این بود انشای من.
چهارشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۹۵
"همایش دوچرخه سواری برای سه شنبه های بدون خودرو به دستور نیروی انتظامی و به دلیل عدم دریافت مجوز لغو شد."

این خبریه که میخونی و خب اوّلین واکنشت به همچین خبری اینه که فحش بدی به نیروی انتظامی و برینی به مملکتی که توش برا اینکه صد نفر سوار دوچرخه بشن، اجازه ی نیروی انتظامی لازمه.

سؤالی که برا من پیش میاد اینه که اینهمه آدم هر روز سوار دوچرخه هاشون اینور اونور میرن. چرا این یکی باید جلوش گرفته شه؟ جواب اینه که خب اون هزاران نفری که سوار دوچرخه هاشونن هیچ حساسیتی روشون نیست. رو اینا هست. چرا؟ خب چون اون آدما صرفاً دارن میرن به مقصدشون برسن. "همایش" نیستن. دور هم جمع نشدن. یه مشت آدم عادی ان که دوچرخه براشون وسیله ی رفت و آمده. ولی این صد نفر قصدشون انجام یه کار فرهنگی و تبلیغ برا حرکتیه که برا کم کردن آلودگی هوا حیاتیه.

آدما در راه یه همچین هدفی – از حقوق کودکان و حقوق بشر بگیر تا همین جا انداختن فرهنگ دوچرخه سواری – دو دسته ان. دسته ی اوّل آدمایی ان که "انجام دادن اون کار" و دسته ی دوم اونایی که "تبلیغ برا انجام هر چه بیشتر اون کار" واسشون اولویته. تو کشورهای دیگه این دو دسته عملاً با همن. همراه همن. تو میتونی آدم جمع کنی؟ میتونی تبلیغ کنی؟ پابلیسیست شو. تو کار اجراییت خوبه؟ کار اجرایی کن. ولی تو این موقعیت وقتی خودت میدونی اگه بخوای هر نوع جلب توجهی بکنی ممکنه جلوتو بگیرن، جلب توجه کردن جز اینکه اون "انجام دادن" کار جلوش بسته شه، فایده ی دیگه ای هم داره؟  اگه حتی توجیهتم این باشه که با این کار میشه مردم رو متوجه محدودیتهای اعمال شده کرد، نهایتش هیچ کاری نکردی. چرا؟ چون مردم یا میدونن چه محدودیتهایی هست که دیگه نیازی به دادار دودور ندارن، یا تو این سی و خورده ای سال هنوز نفهمیدن، که خب دادار دودور محدود من و تو چیزیو تو مغزشون تکون نمیده. ته تهش اینه که نه تنها اون حرکتت به جایی نرسیده، بلکه با ایجاد حسّاسیت بیخودی تو ذهن عقب مونده هایی که زمام امور دستشونه، عملاً امکان برپایی دوباره ی همچین حرکتیو اگر نه غیر ممکن، خیلی خیلی سخت کردی.

تو همین مملکت امیر تتلو که جز کسخل بازی و دری وری بافتن کاری نمیکنه، میتونه با استفاده از شبکه های اجتماعی میلیون میلیون هوادار داشته باشه. هوادارایی که بعد از دستگیریش برن حتی تو پیج رهبر شلوغ بازی راه بندازن. چطور میشه اسکلی مثل تتلو میتونه از توان شبکه های اجتماعی استفاده کنه، ولی شما نه؟ چطور یه مشت نوجوون دهه هشتادی میتونن با همین تلگرام اون تعداد آدم جمع کنن تو اون تجمعشون ولی شما هنوز باید علم و کتل و پلاکارد دست بگیرین تا بلکه توجه مردمو به هدف والاتون جلب کنین؟


حرف من اینه که اگه واقعاً میخواین استفاده از دوچرخه رو تبلیغ کنین، به جای کارناوال راه انداختن، تمرکز کنین رو شبکه های اجتماعی. همین سه شنبه های بدون خودرو رو ترند کنین. مردم عاشق اینن که عضو یه حرکتی باشن. عضو یه کالتی باشن. این بهشون احساس به حساب اومدن و تنها نبودن میده. بهشون هویت میده. از این میل آدما استفاده کنین. اونجوری نیاز ندارین یه جا هم جمع شین که نیروی انتظامی بیاد عین پشه بتاروندتون. هر کی سه شنبه با دوچرخه بیاد بیرون با دیدن دیگرانی که همون کارو کردن، حال میکنه. کم کم همین جا میفته. 

خلاصه این که در این که به بر پا کنندگان این تجمع ظلم شده مسلّمه. این که دلیل نیروی انتظامی برا این کار احمقانه اس هم همینطور.  ولی این باعث نمیشه از ناتوانیشون در استفاده از امکاناتی که همین الان آدمای خیلی خیلی اسکلی دارن با قدرت ازش استفاده میکنن چشم پوشی کنم. تازه این در صورتیه که بپذیریم هدف واقعاً تبلیغ برا جا انداختن فرهنگ استفاده از دوچرخه بوده و نه صرفاً راه انداختن یه سیرک مسخره برا جلب توجه دو تا سایت و سه تا و نصفی خبرگزاری. 

چهارشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۹۳
اصلاً من امّل. من داهاتی. ولی
هنر آبستره، لباس پادشاس.
یکشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۹۳
راننده ی عزیز
صحنه ی تصادف اون سمت خیابون، صحنه ی تجاوز به ننه ی خراب شما نیست که ترمز میگیری تماشا کنیش. مردم پشت سر شما ممکنه عجله داشته باشن.

با تشکّر
- راننده ی ماشین عقبی
جمعه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۹۳
از این مؤدبانه تر نمیتونم بگم
کسکش خوار سگ گاییده مادر خراب لاشی پدر زن جنده ی حرومزاده آخه کیرم دهن خودت و همه کس و کارت یه عمر کون مفت دادی صدا از صدات درنیومده یه شب کس مفت میکنی باس همه دنیا رو خبر کنی؟ خطابم با اون دوماد ننه قحبه ی خوار گشنه کیریه که ساعت 1 صبح تو اتوبان تهران کرج با عروس کشون راه انداختنش تا شیش کیلومتر پشت سرشون اتوبانو بند آورده بود.
شنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۹۳
کسی که تو سی و چند سالگی کماکان آی‌دی اش فرضاً sexyboy_2002 باشه، با کسی که تو همون سن اسم و عنوان رشته ی تحصیلی اش تو آی‌دی و ای‌میلش هست، از یه جنس و یه سطح فکره. جفتشونم در حد یه بچه جقی شونزده هیوده ساله موندن. چه اونی که حشر شونزده سالگیشو جار میزنه، چه اونی که بعد نود و بوقی کماکان گنده ترین افتخار زندگیش اینه که تونسته به زور روزی فلان قد خر زدن تو فلان رشته از فلان دانشگاه قبول شه. جفتشون از زور حماقت از قابل ترحّم ترین افرادن.
یکشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۹۳
به نظرم اینایی که میرن هیات متوسلین به امام موسی کاظم میزنن یا اونایی که پشت شیشه ی ماشینشون مینویسن "یا امام حسن مجتبی"، همونایی ان که تو زندگی شون هم اگه مریض بشن میرن پیش اون دکتری که سرش خلوت تره، نه دکتری که معروف تره.
جمعه، فروردین ۱۵، ۱۳۹۳
يه لشگر کسخل نشسته بودن کف پارک رو پتو و زيرانداز و حصير و مکافات به سيزده به در، يه عدّه از اين حرومزاده ها هم دم و دسگاه علم و کتل و بلندگو شونو راه انداخته بودن به عر عر فاطمه و فاطمیه، يه کسخل‌ترشون هم يه پرچم سياه به چه بزرگی ورداشته بود با شدّت و حرارت تکون ميداد رو به اونايی که نشسته بودن با اون بدبختی به در کردن سيزده شون.
همه بدبخت. همه مجبور.

چهارشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۹۲
a brave new world
ببینم این مسخره نیست که آدم به صرف اینکه ازدواج کرده یا از نظر جنسی فعّاله، بتونه بچّه دار هم بشه؟ واقعاً این قضیه فقط به نظر منه که خیلی به وضوح احمقانه و بدوی میاد؟
خب من حقیقتاً معتقدم بچّه داشتن و تولید مثل هیچ ربطی به سکس نداره. میخوای بکنی؟ بکن. انقد بکن که نفت دربیاد. ولی حق نداری صرفاً چون "احساس کردی" یا "دلت خواسته" یا "این روال طبیعی زندگی بشره" با حتّی واسه دلیل مسخره‌ی بقای نسل، بچّه دار شی. یه آدم واقعی، یه موجودی که حس داره ذهن داره زندگی داره، نباس به همچین دلایل احمقانه ای پا به دنیا بذاره. وقتی احساس یا تمایل صرف افراد توی هیچ دادگاهی دلیل موجّهی واسه از بین بردن یه آدم نیست، چطور و با چه منطق احمقانه ای بشر پذیرفته که همین "احساس" یا "تمایل قلبی" دلیلی باشه واسه به وجود آوردن یه آدم؟ حتّی روال طبیعی زندگی هم دلیل نمیشه. الان چه چیزی تو زندگی انسان مدرن بر اساس روال طبیعی زندگی بشره که در مورد تولید مثل داریم کماکان مثل شامپانزه ها رفتار میکنیم؟

بحث من فقط ازدیاد جمعیت نیست که البته اونم واسه خودش مطرحه. ولی چیزی که من میگم دقیقاً تولید و از اون بدتر حفظ افرادیه که هیچ زمینه ی مساعدی واسه به وجود اومدن و نشو و نماشون نیست، ولی دقیقاً به دلایل مسخره ای که گفتم به وجود میان. 
من فک میکنم تو دنیایی که شما برا رأی دادن، مشروب خوردن، جنگیدن، رانندگی کردن، سکس و بسیاری کار دیگه باید یه سری شرایط - از جمله سنّ قانونی - رو داشته باشی و در این موارد هم قانون کوتاه نمیاد، واسه تولید مثل هم باید یه چنین شرایطی - از سنّ قانونی و تمکّن مالی بگیر تا سلامت روانی و ژنتیکی به علاوه‌ی موقعیّت مالی و اجتماعی - داشته باشی تا اجازه ی تولید مثل بهت بدن.

به نظر من توان تولید مثل افراد باید در همون بدو تولّد به یه نحوی تو حالت هایبرنیت قرار بگیره و صرفاً وقتی اجازه ی تولید مثل به افراد متقاضی داده شه که اثبات شه نه تنها از نظر ذهنی، جسمی و اجتماعی توانشو دارن، بلکه اصلاً لازمه بچّه داشته باشن و ضمناً این اطمینان حاصل بشه که اون بچّه ای هم که قراره دنیا بیاد - دست کم از نظر عوامل وراثتی - بهترین گزینه ی ممکن واسه فردیه که میخواد تولید مثل کنه. در غیر این صورت با تولید یه انسان باید دقیقاً هم ارز با از بین بردن یه انسان برخورد بشه.
یکشنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۹۲
بچّه که بوديم زياد پيش ميومد سر صف تو مدرسه بهمون بگن شعار بديم. مام نميداديم. يه الله اکبر ساده رو جوری شل ميگفتيم که ناظم مجبورمون ميکرد دوباره بگيم. هر بار شل تر از بار قبل. 
ولی آخوندا کسکشا خوب بلد بودن ازمون شعار بکشن. همون اوّل آخونده ميومد ميگفت از صف اوّل تا پنجم بگه "آمريکا در فکر چيه؟" از صف پنجم تا آخرم بگه "ايران پر از بسيجيه". و اينجوری بود که هر نصفه ی مدرسه در تلاش واسه اينکه صداش از اون يکی نصفه ی مدرسه بيشتر بشه، جوری هوار ميکشيد که بواسيرش ميزد بيرون. تو اون لحظه اصلاً اهمیتی نداشت که بهمون گفتن چی بگیم. مهم این بود که "گروه ما" صداش بلند تر باشه. جالب ترش این بود که اون آخوند خوارکسده اصلاً حتّی نگفته بود مسابقه ایه این عربده ها یا اون گروهی که صدا عر عرش بلند تره، قراره گه خاصی بدن بخوره. خودمون بودیم و توهّم رقابت.

الان که گاهی دعواها و يقه چاک دادنای طرفدارای برندهای مختلفو ميبينم، ياد حماقت اون روزامون ميفتم. جنگ طرفدارای اپل و سامسونگ... کوکا و پپسی... کنون و نيکون... بی ام و و آئودی... هرچی. کمپانيا جنگ زرگريو راه ميندازن و ميشينن به تماشای مصرف کننده ی نئاندرتالی که احساس ميکنه با جر دادن خودش در راه کوبيدن يه محصول و تبليغ يه محصول ديگه، داره تو يه جنگ صليبی مدرن پرچمداری ميکنه. ته تهش که نگاه کنی، مدیرا و صاحبای کمپانيهای عظيمی رو ميبينی که بالای تريبون وايسادن و دارن تو دلشون به بچه شامپانزه هايی که اون پايين دارن خودشونو جر ميدن ميخندن.

سه‌شنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۹۲
هر روز صبح کلّه ی سحر تو اتوبان واسه اينکه خوابم نبره پشت فرمون آواز ميخونم. همين آواز خوندنه بدتر خسته ام ميکنه. ولی اگه نخونم، خوابم ميبره. اينه که ميخونم و خسته تر ميشم ولی مجبورم ادامه بدم. هر صبح وقت این عر عر آواز خوندن، ياد یه داستانی میفتم که بچّگیم تو کیهان بچّه ها خونده بودم. یاد یه صحنه ش که سرخپوستا قهرمان داستانو مجبور کردن رقص مرگ بکنه تا جون داره و هر جا از شدّت خستگی افتاد، بکشنش. 

یکشنبه، بهمن ۲۷، ۱۳۹۲
شرکت جديد رو پدرزن معرّفی کرد. يعنی منو به اونا معرّفی کرد. مدير عاملش يکيه مث بقيه ی مديرايی که اينجا ميبينی. سلمونيشو رو سر کچل مردم ياد گرفته و حالا تنها سؤالی که به ذهنش ميرسه از آدمی که ميخواد استخدام کنه بپرسه اينه که چی شد ارشد نخوندی؟ يعنی بای ديفالت ارشد باس بخونی. همون جور که بعد از دبستان ميری راهنمايی دبيرستان، ارشدم باس بخونی. که چی؟ که بعد از نود سال درس خوندن بيای صفر کيلومتر بشينی اينجا کس موش چال کنی. حالا مهم نيس. تخمم. بردنم نشوندن تو يه دفتری تو کارگاه کنار يه مهندس هم سن و سالم که یه مدّت مثلاً training انجام شه بعد ببينن کجا ميتونن بتپونندم. تپوندن بهترين وصف حال استخدام شدن منه. پروژه تو عمليات تکميليه. نصف مهندسای خودشونم اضافين. منم قراره برم بشينم يحتمل نون مفت بخورم. و بر عکس اون چه دوس دارم به خودم تلقين کنم، اين نون مفت خوردنه همچين هم ناخوش آيند نيس. پروژه دولتيه، همه ميخورن، چرا من نخورم؟ به همين تباهی. کسشر. 
این مهندسه هم حرف نميزنه. از سنگ و علف صدا درمياد، از اين درنمياد. منم که کلّاً پرت. حتی نميدونم چی باس بپرسم چيو باس ياد بگيرم. اينم ميشينه جلوم پشت ميزش بی صدا. بی حرف. گاهی پا ميشه ميره يه چايی واسه خودش مياره و حتی يه بفرما نميزنه. ميخوام بگم يعنی در اين حد بی صداس. قراره من از اين چيز ياد بگيرم. چی ياد بگيرم؟ گه ياد نميگيره آدم اينجور. 
ميرم برا خودم تو کارگاه ول ميچرخم لا دس و بال کارگرا و اوستا کارا. مثلاً ميخوام با کار آشنا شم. کسشر. 
پسره هم که شرکت قبليه همکارم بود و به شدّت رو اعصابم رژه ميرفت احساس ميکنه رفيقيم. همه ی آخر هفته ها رو زنگ ميزنه که بريم بيرون بريم جاده بريم قليون. منم میپیچونمش هر بار. چه ميدونم والّا.