ديفـال مستـراح
And God has the ability to cum over anything and anyone
جمعه، مهٔ ۱۷، ۲۰۱۳
عزّت! تو چیکار کردی عزّت؟!

من دیگه وقتی میبینم یه هنرمندی در کون اینا رو میلیسه عصبی نمیشم. هرکی قیمتی داره دیگه. مث اینه که یکی که ازش متنفری یه چیزیو که دوس داری بخره. حرص خوردن نداره که. نوش جونش. خریده، میخواد پزشو بده. بذار بده.

پ.ن: فک نمیکردم لازم باشه بگم، ولی نامه ی انتظامی به "مردم سرزمینم"، اندازه ی حرف دختری که میگه رفته بودم تو خونه خالی با پسر همسایه حرف بزنم یهو بهم تجاوز کرد، مسخره اس.
شنبه، مهٔ ۱۱، ۲۰۱۳
Practical philosophy 47

در دنيای سرمايه داری، انتظاری که از کارگر ميره همون انتظاريه که از کاندوم ميره. اينکه کير صابکار بره توش ولی پاره نشه.

پنجشنبه، آوریل ۱۱، ۲۰۱۳

تو کرج حد اقل 3 تا کلّه پزی به اسم برّه ی ناقلا هست. برّه ی ناقلا اسميه که تو ايران رو Shaun the sheep گذاشتن. يکی از اين کلّه پزی ها که حتی عکس برّه ی ناقلا رو هم رو تابلوش زده. خداييش نميفهمم چه فازيه گذاشتن اين اسم رو کلّه پزی؟ يعنی به نظرم آدم بیماری که با ديدن Shaun the sheep ياد کلّه پاچه بيفته، احتمالاً با ديدن بچّه ها تو پارک ياد فاحشه خونه های مسافرت تايلند ميفته.



یکشنبه، آوریل ۰۷، ۲۰۱۳
stupidity at its best
بعد از دو سال، صرفاً محض کمک به باباهه رفتی داروخانه. داروخانه هم غلغله ی مريض و مشتری. تو هم دس تنها. زَنَک با هزار من چيتان پيتان و قر و اطوار مياد جلو ميگه يه پماد ويتامين آ چشمی بدم بهش واسه ترک لباش. ميدوی پماد ويتامين آ رو مياری واسش که زودتر برسی به بقیه ی مشتریا. هی اينور اونورش ميکنه آخر با يه لحن پر از شک و ترديد ميپرسه:
- اين همونه؟
+ بله خانوم همونه [در عين حال شيش تا نسخه منتظر وايسادن که خانوم ويتامين آ رو بخره که نوبتشون بشه].
باز نيگاش ميکنه:
- ولی اونی که قبلاً من خريده بودم جعبه اش زرد و آبی بود. اين سبز و سفيده. [کماکان يه ابرو بالا، لحن کاملاً حق به جانب].
+ خب اون مال يه کارخونه ی ديگه بوده جعبه اش يه رنگ ديگه اس. کلّاً رنگ قوطيش تأثير خاصی تو اثر داروييش نداره. روشم که نوشته ويتامين آ چشمی. [خدا خدا ميکنی از اين شوخيت دستش بياد چقد ايرادی که گرفته احمقانه اس]
- آخه اين روش نوشته ويتامين آ اس-دی که.
+ اون "اس-دی" يعنی سينا دارو. حروف اوّل اسم کارخونه اس. [حالا به اينش نميشه ايراد گرفت. اين از کجا بدونه اسم کارخونه رو]
- ببينين جناب من اينو ميخوام به لبم بزنما اون اس-دی توش يه وقت خطرناک نباشه؟
+ خانوم عزيز بنده که عرض کردم اون اس-دی اصلاً اسم هيچ ماده ای نيس. اوّل اسم کارخونه ی سازنده اس. [به زور لبخند ميزنی در حالی که پلک راستت شروع کرده به پريدن]
- چه ميدونم والّا انقد داروی مشابه بهمون دادن ديگه چشمون ترسيده. [يکی دو تا از مشتريا که کلمه ی "مشابه" رو شنيدن، گوش تيز کردن. به وضوح ترس برشون داشته که نکنه اين داروخانه داروی اشتباه به کسی داده و الان همه شون در خطر مرگن]
+ خانوم داروی مشابه چيه؟ ديگه يه ويتامين آ چيه که بخوام مشابهشو بهتون بدم؟ [به طرز غريبی هنوز لبخند رو صورتت ماسيده. بقيه ی مشتريا که علّاف شدن دارن با نگاه بهت فحش خوار مادر ميدن. همه معطل که زنيکه ی پتياره پمادشو بخره]

زنک با اکراه پماد رو برميداره و پولشو ميده. بقيه پولشو ميدی و شروع ميکنی نسخه ای رو که تو دستته حاضر کردن. يهو صدای زنک با پماد تو دستش درمياد:
- ببخشيد نايلکس نميدين؟! [يه ابروش بالا، چشاش گرد، خودش بُراق شده بهت]
+ آخه شما ورش داشتين فک کردم ميذارين تو کيفتون. يه دونه پماد کوچيک کيسه ديگه واسه چی؟
- کوچيکه که باشه! شما بايد به وظيفه تون عمل کنين! [صدا جيغ، چشا گشاد، لحن حق به جانب ترين لحن ممکن]

کيسه رو برميداری از پشت پيشخون ميای بيرون. يکی دو تا از مشتريا که شاهد کل ماجرا بودن با کنجکاوی نيگات ميکنن. موهای مش کرده ی حال به هم زنشو از پشت شالش ميگيری و در حالی که داره مث گوسفند دست و پا ميزنه ميکشيش رو زمين ميبريش بيرون. صورتشو سی و هفت بار ميکوبی به لبه ی جدول جوری که آخر فقط يه مشت موی به هم گوريده ی خونی تو مشتت ميمونه.
برميگردی پشت پیشخون و به مشتری بعدی لبخند ميزنی.

پنجشنبه، آوریل ۰۴، ۲۰۱۳
گه هرز


مرده باد ليبرال دموکراسی
زنده باد ديکتاتوری آگاه
هاپ هاپ هاپ


شنبه، مارس ۲۳، ۲۰۱۳
تو فيسبوک همديگه رو بعد سی و دو سه سال پيدا ميکنن، شماره تلفن ميدن به هم که زنگ بزنن صحبت کنن به ياد اون زمونا که ساعتها حرف ميزدن و تموم نميشد. با بدبختی شماره ی همو ميگيرن و بعد سی ثانيه ميرسن به "خب... ديگه چه خبر... هوم..."
و اين غمگينه.

سه‌شنبه، مارس ۱۲، ۲۰۱۳
ايميل فرستاده، عکس از مهمونی مردم. چه ميدونم يه مشت در و داف و فلان با لباسای کيون لختی. بعد همون بالای ايميل تذکّر داده که please remove the sender's email address before forwarding. respect others' privacy. من سرپا شاشيدم تو اون التزامت به حفظ پرايوسی ملّت.

جمعه، مارس ۰۸، ۲۰۱۳
اين آگهيای کنسرتای نوروزی خواننده لس آنجلسيا رو که ميبينم ميخوام بزنم تلويزيونو بترکونم. ينی اصلاً واسم قابل درک نيست چه جوری ميشه فرضاً داريوش با اين هوتن دلقک باهم کنسرت بذارن. خب مرتيکه ابله! تو ناسلامتی واسه چند نسل آدم اين مملکت اسطوره ای. شاخی. کلفتی. ميری با اين بوزينه کنسرت ميدی؟ به خدا عين اينه که فرضاً شجريان بره با عبدلی و آميرزا کنسرت بده وسط اجراش اينام بيان ميمون بازی در آرن.

شنبه، مارس ۰۲، ۲۰۱۳
اين يارو هست کشتی گزارش ميکنه تو تلويزيون (کلّاً يه نفره که کشتی گزارش ميکنه، اين جام جهانی کشتيم که تو تهران بود گزارش ميکرد خيلی با آب و تاب) من تازگيا يه کسخلی جديدی که پيدا کردم اينه که کلّاً هر کار ميکنم، تصوّر ميکنم که اين يارو داره اون گهيو که ميخورم گزارش ميکنه. فرضاً ميرم برينم اين تو ذهنم ميگه "اين شير بچّه ی ايرانی، اين جوان پاکنهاد نيک کردار چه سنده ای اجرا ميکنه! آفرين به غيرت اين شير بيشه ی ايران!" يا مثلاً قاشق ورميدارم يه چيزی کوفت کنم، اين مياد تو ذهنم شروع ميکنه که "حالا سر زير بغل ميره واسه قاشق اوّل حالا ببينيم ميتونه بشقابو به پل ببره يا نه..."
ديگه آدمه ديگه... بيکار ميشه اينجور.

دوشنبه، فوریهٔ ۲۵، ۲۰۱۳
هميشه از آدمايی که در هر لحظه ديويست جور نقشه و برنامه دارن واسه زندگی و ايناشون بدم ميومده. هميشه حسّم اين بوده که اينجور آدما الکی خوش و کسخلن و صرفاً هی اين شاخه به اون شاخه ميپرن هيچ نگرانی و دلمشغولی ای هم ندارن. حالا خودم از سر اجبار شدم يکی از همونا. از ترس اينکه يه وقت يکی از اين نقشه ها يکی از اين برنامه ها جور نشه، در همين لحظه 4 تا برنامه ی کاملاً متفاوت واسه آينده ام ريختم که هيچکدومشون هم صد درصد در اختيار خودم نيس. صد درصد چيه؟ يه درصد هم در کنترل من نيس. باس هی بشينم صبر کنم ببينم چی پيش مياد و اميدوار باشم يکی از اين پلن ها کار کنه. 
راستش کابوس خيليا الان شده رويای من. اين که يه چارديواری داشته باشم که توش بخوابم و يه شغل - هرچقدر هم کيری - که صب پا شم برم عصر برگردم آخر ماه چک حقوقمو بندازن جلوم، شده نهايت خواستم از زندگی. 
چيز بيشتر؟ عميق تر؟ هيجان انگيز تر؟ بيخيال... آيم تو اُلد فور ديس شت.

پنجشنبه، فوریهٔ ۲۱، ۲۰۱۳
میلک شیک تاپاله، کمپوت عن 1

يه مفهومی تو ذهن من هست به اسم "فلان چيز تخمی" (اون ز روساکن بخون). فرضاً عکّاس تخمی. نقّاش تخمی. روشنفکر تخمی. فلان تخمی. خلاصه... حالا واسه هر کدومشون نمونه و مثال و اينا دارم که بماند جاش اينجا نيس بعداً ميگم.
يکی از اين فلان تخمی ها، فمينيست تخميه. فمينيست تخمی کيه؟ نره خريه که خيال ميکنه با ريدن به خودش، به جنس مذکّر، ديگه شده يه فمينيست دو آتيشه. خب احمق! تو خيال کردی اونی که فمينيسته چيه؟ يه عقده ای بدبخته؟ نياز داره تو به خودت برينی که احساس خوبی بهش دس بده؟ خب من ريدم به ذهنيت تو و اون بدبختی که با شنيدن و خوندن اين کسشرا که به خودت و همجنسای خودت ميبندی، اعتماد به نفس زير صفرش نفس ميکشه.

تجربه ی شخصی من اينه که اين جماعت همونايی ان که ميان کارگاها و کمپين های حمايت از حقوق زنان به اميد دختر تور کردن. بعد اگه با دو تا پسر همگروهيشون کنی از هفته ی ديگه پيداشون نميشه. اون دختری هم که بال به بال اين جور فمينيست تخميا ميده همونه که سر همين کمپينا و کارگاها يهو ميره ديگه پيداش نميشه، وقتی ام يه جا ميبينيش ازش ميپرسی چی شده که پیدات نیس، ميگه آره نامزد کردم نامزدم خوشش نمياد از اين جور فعاليتا. 
تف...


پ.ن: اينو چند ماه پيش تو این گودر جدیده نوشته بودم، قصد ادامه دادنشو داشتم همونجا ولی چون ديگه اونجا نمينويسم، کپيش کردم اين تو. وگرنه کلّاً از اين حرکت که يه حرفو شيش جا بنويسی که نکنه يه نفر از انوار تابناک کسشرات محروم بمونه، خوشم نمياد. خلاصه اگه واسه بعضی تکراری بود، شرمنده.



جمعه، فوریهٔ ۱۵، ۲۰۱۳
And you could have it all... my empire of dirt
درسم تموم شد. ليسانس گرفتم تو سی و يه سالگی و نشستم دنبال کار ميگردم (چون گوشه ی اين دهات کوره نميشه پا شد و دنبال کار گشت. تنها راه ارتباطت با دنيا همين صفحه ی مانيتوره). هر کاری. هر چيزی. هر چيزی که بشه باهاش ويزای کار گرفت، ماهی سی وعده - دقّت کن سی روز نه. دقيقاً سی وعده - غذا خورد و شب تو جوب نخوابيد. کی بود يه بار گفته بود سقف مطالباتمون شده کف آرزوهامون؟ حالا يه چيزی تو همين مايه ها گفته بود نقل به مضمون ميکنم. الان سقف مطالبات من يه سانت و نيم از تاپاله ی تو کيون گاو بالاتره. ميشينيم دور هم عين ترياکيای پا منقل قصر ميسازيم با آبدهن که آره اگه کار گيرمون بياد اينجور ميکنيم اونجور ميکنيم و از اين دست کس شعرا. رزومه درست کردم به هر کسکش سرايی فرستادم بلکه يکيشون بگه پاشو بيا مصاحبه و برم کف کفش يارو رو همچين بليسم که تخت کفشش بچسبه به زبون کوچيکه م. يه روز ميگيم فوق بخونيم يه روز ميگيم نه اگه فوق بخونيم بی سابقه ی کار overqualified میشیم بهمون کار نميدن. حالا نه که همه دانشگاها صف کشيدن که ما رو ببرن بنشونن پشت ميز فوق ليسانس و ایضاً نه که همه ی کمپانيا ريختن سرمون که پاشو بيا واس ما کار کن، از اون لحاظ. يکيمون ميخواد بره برونئی يکيمون ميگه شيلی الان راحت اقامت ميده يکيمون دنبال بلوکارت آلمانه يکيمونم لاتاری گرين کارت اسمش درومد رفته زير گلدن گيت عکس انداخته گذاشته فيسبوکش.

من؟ من هيچ... من نگاه.

شنبه، سپتامبر ۰۱، ۲۰۱۲
خدافظ. فعلاً.
اين وبلاگ روزی به روز خواهد شد که جز خودش دل خوشی ديگه ای هم داشته باشم.

یکشنبه، اوت ۲۶، ۲۰۱۲
حقّم بود. سهمش بود. هر سه تاش.